تبليغاتX
Computer

Computer
Programming 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
javad
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 14:59 ] [ hooman ]

حرف های زن به مرد:

پياده از کنارت گذشتم، گفتي: "قيمتت چنده خوشگله؟"


سواره از کنارت گذشتم، گفتي: "برو پشت ماشين لباسشويي بنشين!"

در صف نان، نوبتم را گرفتي چون صدايت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتي چون قدت بلندتر بود

زيرباران منتظر تاکسي بودم، مرا هل دادي و خودت سوار شدي

در تاکسي خودت را به خواب زدي تا سر هر پيچ وزنت را بيندازي روي من

در اتوبوس خودت را به خواب زدي تا مجبور نشوي جايت را به من تعارف کني

در سينما نيکي کريمي موقع زايمان فرياد کشيد و تو پشت سر من بلندگفتي: "زهر مار!"

در خيابان دعوايت شد و تمام ناسزاهايت فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهايم را دراز کنم

نتوانستم به استاديوم بيايم، چون تو شعارهاي آب نکشيده ميدادي

من بايد پوشيده باشم تا تو دينت را حفظ کني

مرا ارشاد مي کنند تا تو ارشاد شوي!

تو ازدواج نکردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتي ترشيده ام

عاشق که شدي مرا به زنجير انحصارطلبي کشيدي

عاشق که شدم گفتي مادرت بايد مرا بپسندد

من بايد لباس هايت را بشويم و اطو بزنم تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگويند آقاي دکتر

وقتي گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتي بچه مال مادر است

وقتي خواستي طلاقم بدهي، گفتي بچه مال پدر است


 

"نه ديگر من به حقوق خود واقفم، و براي گرفتن برابري در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ايستاده ام زيرا به هويت خود رسيده ام، به هيچ وجهي از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم، مرد
احتياجي ندارم که تو در اتوبوس بايستي تا من بنشينم
احتياجي ندارم که تو نان آور باشي
احتياجي ندارم که تو حامي باشي
خودم آنقدر هستم که حامي خود و نان آورخود باشم
با تو شادم آري، اما بدون تو هم شادم!
من اندک اندک مي آموزم که براي خوشبخت بودن نيازمند مردي که مرا دوست بدارد نيستم
من اندک اندک عزت نفس پايمال شده خود را باز پس مي گيرم
به من بگو ترشيده، هرچه مي خواهي بگو. اما افتخار همبستري و همگامي با مرا نخواهي يافت تا زماني که به اندازه کافي فهميده و باشعور نباشي
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هايم منتظر مردي بودند که آنها را بپسندد و در غير اينصورت ترشيده مي شدند و در خانه پدر مايه سرافکندگي بودند
امروز تو براي هم گامي با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدني نيستم) بايد لياقت و شرافت و فروتني خود را به اثبات برساني
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد
خودم را نه به قيمت هزار سکه و يک جلد کلام الله که به هيچ قيمتي به تو نخواهم فروخت
روزگاري مي رسد که مي فهمي براي همگامي با من بايد لايق باشي - و نيز خواهي فهميد همگام شدن با من به معناي تصاحب من يا تضمين ماندن من نخواهد بود
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردي بي درنگ مرا از دست خواهي داد
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ..."
پياده از کنارم گذشتي و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصيب آنکه سواره بود

جواب مرد به زنه:

سواره از کنارم گذشتي و مرا اصلاً نديدي و کرشمه ات را
به آني ارزاني دادي که قيمت ماشينش از خونبهاي من بيشتر بود

در صف نان صداي لطيفت نانواي خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتي
و بروي خودت هم نياوردي

زير باران خيلي قبل تر از تو منتظر تاکسي بودم اما ماشين که آمد
آب گل آلود را بر من پاشيد و جلوي تو ايستاد

در تاکسي که نشستم آرزو کردم کنارم ننشيني تا اگر ماشين تکاني خورد
و به تو خوردم، حيوان خطابم نکني در جواب عذرخواهيم

در اتوبوس بين ما نرده آهني بود، جايم را اگر به تو تعارف ميکردم
ميگفتي يا ديوانه است يا مرض دارد

در سينما، ديدم که تهمينه ميلاني تمام مردان را شيطان تصوير کرده،
کفرم درآمد، نيکي کريمي جيغ زد و گفتم زهرمار

دعوا که کردم، او که ميدانست مادر و خواهرم را بيشتر از خودم دوست دارم
به آنها ناسزا گفت تا بيشتر بسوزم

آزادي ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند
و تو که مدل ماشين پسرانشان را ميديدي دست و پايت شل ميشد

من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمي داشتي و به انگشتر
سه ميليوني نظر داشتي، تازه اين فقط يک حلقه بود از زنجير خواسته هايت

صفت ترشيده را اولين بار از خودت شنيدم، کوچکتر بودي
يادت هست ميگفتي معلم رياضيتان شوهر نکرده، گفتي ترشيده!

عاشق که شدم تلفنم را قطع ميکردي و بهانه ات حضور ميهمانهايتان بود

عاشق که شدي، فردا که مادر ميشوي را نديدي؟
دلت نميخواهد همسر پسرت را بپسندي؟ تو و مادرم يکي هستيد!

من بايد اضافه کاري کنم تا تو در هر ميهماني لباسي جديد بپوشي تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگين باشد و به تو بگويند کدبانو

خسته از اضافه کاري برگشتم و گفتي پوشک بچه را عوض کن
چون من ناخنهايم را تازه لاک زده ام

وقتي خواستي طلاق بگيري، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان ديني گفت که تو برايش از پس اندازمان سفره ابوالفضل مي انداختي و يکهو خواب ميدي که بايد به حج بروي، آنهم در اوج گرفتاريمان

آ"ري، اينچنين است خواهر من! رفتارهاي زشت ما از پس هم مي آيند
تو چنان کردي که خشم در دل من ها کاشتي و من ها شکستند و بسته به صبرشان دو فوج شدند
آنان که ضعيفتر بودند خرد شدند و خشمشان کينه شد و کينه شان عقده و در هر کوي و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهايت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند
اما آنان که يا قويتر بودند يا از تو ها کمتر زخم خوردند، خشمشان هم کمتر بود و کينه هاشان نيز
اينان هنوز چشم اميد دارند به وطن که بتواند و برآنند که نيک بمانند
خوشحالم حالا که ميخواهي تغيير کني
من هم برآنم که بهتر باشم و شادتر باشيم
در کنار هم، من و تو اي هموطن،
بدون هر نوع بغض و کينه و تبعيض جنسي
مايي بهتر براي فردا و آينده اي بهتر"

 

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:51 ] [ hooman ]
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:47 ] [ hooman ]

۰۹۳۸۸۵۴۰۵۸۵ هومن

۰۹۳۷۸۴۳۷۸۷۹ جواد

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 18:44 ] [ hooman ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

hooman